|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:56 توسط آبی بی خانم
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
مقاله ای به مناسبت شب یلدا مي خواهم زنده بمانم ، پس اجازه بدهيد من هم قصه بگويم! محور : جايگاه و اهميت قصه گويي در سنت ها و آيين هاي فرهنگي ، تاريخي و بومي محلي خاطره اي به جاي پيش گفتار : 1 مادرم 40 سال از من بزرگتر بود - مادرم مي توانست جاي مادربزرگم باشد - مادرم قصه ها و شعرهاي زيادي بلد بود . 2- من مربي قصه گويي هستم 1 - من قصه ها ، حكايت ها و ضرب المثل هاي قديمي را بلد هستم - من بسياري از اين ها را از مادر و پدر عزيزم ، در لابه لاي صفحات زندگيشان ياد گرفتم . 3- اي كاش من زودتر به دنيا آمده بودم و زودتر قصه گو شده بودم و زودتر اين مقاله را مي نوشتم و زودتر اين نتيجه را مي گرفتم آن وقت شايد مي توانستم ، چندسال بيشتر اميد به زندگي را در وجود مادرم زنده نگه دارم . و اما گفتار : . . . . . ( لطفا اصل قضیه را در ادامه مطلب بخوانید : )
راستی یلدای زیبایی را برایتان آرزو مندم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:55 توسط آبی بی خانم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بعد از مدت ها . . . فقط می خواستم تولد ماه تی تی رو تبریک بگم ! همین . . . به امید دیدار نوشتاری دیگر . . . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:42 توسط آبی بی خانم
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه هستی هدیه خداوند است به تو
آنچه می شوی ، هديه توست به خداوند پس بي نظير باش . ( بر اساس يك پيام كوتاه ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:13 توسط آبی بی خانم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این هم گزارش تصویری آخرین برنامه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد کش رفته شده از سایت کانون !!
عکس ها : با اطمینان: روح ا... فخرآبادي !! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:58 توسط زلزله
|
|
||
|
|
|
|
|
چتر نجات ذهن در طول حيات مي شود چتر نجات خوش به حال تو اگر باز شود و تو را آرام
آرام فرود آرد در پهنه دانايي آگاهي زيبايي و احساس جهان واي اگر باز نشد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:58 توسط دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز لباس مربی رو به تن می کنیم وبه دنیای پر جنب و جوش و بی شیله ، پیله بچه ها قدم می گذاریم ، تجربه می کنیم و می بینیم : یک مربی ، زمانی شاد می شه که کودکی ، شادمانه ، با هزار امید و آرزو راه مدرسه تا کانون رو می دوه . . . یک مربی ، زمانی سر شار از غرور می شه که می بینه ، کودکان به صورتی هماهنگ ، مبارزه با پلیدی ها رو در یک نمایش زیبا ، به تصویر می کشند . . . یک مربی ، زمانی اشک از دید گانش سرازیر می شه که نقاشی پر مفهوم و زیبای نو باوه ای رو می بینه که با فکر و ذهن خودش ، قصه های قرآن رو ترسیم کرده . . . یک مربی زمانی زندگی رو می چشه که وقتی روی یک صندلی ایستاده و مشغول تزئین سالن مطالعه هست،ناگهان از روی صندلی می افته و بچه ها ، از ته دل می خندند و او هم با آنها . . . و یک مربی زمانی پاداش خودش رو می گیره که می بینه ، یکی از اعضای خوبش ، در رشته معرفت قبول شده و هر سال سری به او می زنه . . . برای کسانی که قسمتی و ساعاتی از زندگی روزانه خودشون رو وقف بر این انگیزه الهی و انسانی کرده اند ، کمتر مانعی می تونه ، با قرار گرفتن لای چرخ سریع و گردان این همت ، اون رو از حرکت باز داره . . . پس یک بار دیگه ، سجده سپاس رو به جا می آریم و خدای خوب و مهربون رو شکر می کنیم که ما مربی هستیم . . . و بهتره بگيم روزمون مبارک ... ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:51 توسط خاله سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام سلام یه خبر داغ دست اول - مدل ۸۶ خودم شنيدم مطمِِئن باشين كه با گوش راستم شنيدم يه خبرداغ براي بچه ها و يه تفريح شاد براي بزرگترا جشن بادبادك ها باحضور همه بچه هاي باحال كه دوست دارن دست مامان باباشونو بگيرن و بيان كجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پارك كوهستان يزد كي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ساعت 5 عصر ، 12 ارديبهشت 86 يعني دقيقا 5 عصر فردا راستي اگه دوست دارين مي تونين تو خونه بادبادك درست كنين و بياين منتظرتون مي مونيم دست مامان بابا رو بگيرين و بگين : " يالا مي خوايم بريم پارك يالا مي خوايم بريم پارك " |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:49 توسط سه گوش
|
|
||
|
|
|
|
|
يك خواهش كوچولو: در بزرگ كردن بچه هايتان عجله نكنيد!! به آنها كمي فرصت بدهيد خودشان كم كم بزرگ مي شوند و حسرت شيريني هاي كودكي تا انتهاي پيري در سينه هاشان حبس نمي ماند ! "گر كه مي خواهيد مس را زر كنيد اندكي آينده را بهتر كنيد اي بزرگان با بزرگي هاي خويش كودكي هاي مرا باور كنيد " شما هم مي توانيد كودك باشيد " كودك باش و زندگي را با ياد خدا و عشق و لبخند تجربه كن " |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:43 توسط خاله سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
و روز جشن ستاره ها مبارک راستی شما چقدر به آسمون و ستاره هاش نگاه می کنین ؟! راز این ستاره های دور تو چیه که اینقدر وسوسه انگیزن ! شنیدین می گن هر کسی تو آسمون یه ستاره داره . . . راستی ستاره شما کدوم یکیه ؟ ! هیچ وقت شده برین سراغشو آرزوهاتونو براش بگین ؟! فکر کنم امشب وقتشه آخه امروز روز جهانی نجومه ماه تی تی هم خیلی خوشحاله و اين روز درخشان رو به همه رفقاش تبریک می گه ستاره بارون باشین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13:5 توسط ماه تی تی نشینان
|
|
||
|
|
|
|
|
بسان رود ،
كه در نشيب صخره ، سر به سنگ ميزند، رونده باش . اميد هيچ معجزه اي ز مرده نيست ، زنده باش . " سايه " این پیام زیبا رو دوست خوبمون آقای " بابک نیک طلب " شاعر خوب کودک و نوجوان برامون فرستادن ، از لطفشون ، و پيام زيباشون ممنونيم ، به راستي كه : اميد هيچ معجزه اي ز مرده نيست ، پس : زنده باش .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:25 توسط دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
روز ها مي گذره و جاي خالي "فاطمه صفاري" عزيز ، دلمون رو بيشتر و بيشتر آزار مي ده ياد شبهايي كه تا صبح توي خوابگاه درس مي خونديم و لطيفه تعريف مي كرديم به خير . . . فاطمه هم مربی بچه ها بود، اهل قائن ، يكي از شهراي استان خراسان ، حدود 2 سال پيش، همون ترم هاي آخر ، همسر مهربونش رو از دست داد و از اون به بعد ، تموم حرفهاش بوي تنهايي ميداد و خاطراتش به ياد همسردلبندش بود الان چند روزه كه 2 تا دختر گلش در عزاي از دست دادن مادر عزيزشون به سوگ نشستن و خاطره روزهاي خوش با هم بودن رو مرور مي كنن ... روز هايي كه با نوازش دستاي گرم مادر ، از خواب بيدار مي شدن و به آغوش گرم پدر پناه مي بردن... اين ها رو ننوشتم كه مصيبت وارده رو به ما و خونوادش تسليت بگين ! نوشتم كه هر وقت مي خونيمش ، از خودمون سوال كنيم : مگه آدم چند بار زندگي مي كنه ؟! اگه همين الان بفهميم كه به پايان زندگي خودمون يا عزيز ترين هامون نزديك شديم ! يه فرصت ديگه براي زندگي مي خايم ... و يه عالمه قول و قرار به خودمون و خداي خودمون مي ديم .. تو رو خدا بياين كه از همين الان به اون قول و قرار ها عمل كنيم ! و زندگيمون رو با دست خودمون تغيير بديم ! يه دنياي تازه بسازيم و توي اون جاودانه بشيم ... "جز خداوندی که ما را آفرید کی تواند انتهای عمر دید ! جاودان ماندن به طول عمر نیست ای بسا جاوید او کوته بزیست . . ." "مجتبي كاشاني"
فاطمه عزيز دلم مي خواست اين مطلبو مي خوندي و به ما مي گفتي تو اگه يه فرصت ديگه براي زندگي داشتي چيكار مي كردي ؟!!!!!!! اي كاش آخرين نظرت رو مي ديدم ... راستی چی میشه اگه فکر کنیم اون فرصت دوباره به ما داده شده . . . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 16:37 توسط خاله سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
ببخشيد كه فراموش كرده بودم بگم: "فيتيله ماه تي تي تا پايان تعطيلات پايينه" ناسلامتي آبي بي خانمي گفتن ، بزرگتري گفتن ، عيد ديدني گفتن ...! اين پري بيكار دريايي هم كه تازه اززير اقيانوس سر در آورده و... عوض اينكه نيومده توي خونه تكوني كمكم كنه ، و بردار و بگذار مهمونا ، هنوز صداش هم از زیر آبهای گرم بيرون مياد ! عجب دوره و زمونه اي شده ، پري هم پري هاي قديم!! بگذريم بي خيال ... راستي رعنا سوال كرده بود كه من امسال چند سالم مي شه ؟؟ اولا: از اينكه اينقدر جسارت به خرج داده و اين سوال استراتژيك رو پرسيده بايد بهش تبريك گفت !! دوما: بايد بگم رعنا جون خداييش از خودت بپرسن چه رنگي مي شي؟! سوما: خوبه آدم تو زندگي خصوصي مردم دخالت كنه !! چارما: از قديم گفتن يه سوزن به خودت بزن يه جوالدوز به مردم !! پنجما : خودت بهتر مي دوني سن همه خانماي دنيا رازه وهنوز هيچ كس نتونسته اونا رو كشف كنه !! ششما : كار نداريم شناسنامه من قبلا توي ماه تي تي لو رفته !! هفتما : " گر چه سنم رسد به 86 امسال حول اين حال من،به بهترين احوال " "آبی بی خانم" بايد بگم رعنا جون قربونت برم ، دلم هنوز خيلي جوونه و كلي هم آرزو به دل دارم!! منتظر سوالهاي بعدي مي مونم............ !! البته با اين نحوه پاسخگويي فكر نمي كنم سوالي باقي مونده باشه ولي اگه هست تعارف نكنين بپرسين !!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:21 توسط آبی بی خانم
|
|
||
|
|
|
|
|
می گن سال نو شده ! پس مبارکه این هم از هفت سین ما : سفره دلمون رو پهن کردیم سادگی رو در گوشه ای نشوندیم سایه بلند کودکی رو مرور کردیم سبد سبز اندیشه هامون رو پر کردیم سکوت رو به میهمانی دعوت کردیم و سجده سپاس رو بر سر سفره سبز زندگی به جا اوردیم یک سین باقی موند . . . سلام و صداقتمون رو نثار صفا و صمیمیتتون می کنیم سالی پر از ايمان ، شادي ، سلامتي و يكرنگي داشته باشيد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 23:40 توسط ماه تی تی نشینان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام علیکم و رحمة ا...
شما کار و زندگی ندارین که دایم وبلاگ می نویسین و می خونین ؟! برین دنبال خونه زندگی و خونه تکونی و سبزه كاشتن و سفره هفت سین و آش رشته شنبه اول سال و سبزه گره زدن و بقیه سنت هایی که داره کم کم فرا موش می شه . . . نشنیدی چی گفتم ، د يالا خاموشش كن ننه ، ولي ماه تي تي و آبي بي خانم و ايل و تبارش رو فراموش نكنيا !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:54 توسط آبی بی خانم
|
|
||
|
|
|
|
|
" م مثل مادر " هم ، بی پدر شد !!
رسول ملا قلی پور ، به نمايندگي از كارگردانان برجسته سينما ، به ديدار حق شتافت ! روحش شاد ، يادش گرامي و آثارش پربيننده تر باد . . . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:58 توسط خاله سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
" ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد ننوشت كلامي و سلامي نفرستاد" آخرين پستي كه محمد آقا توي وبلاگ بهار نو گذاشتن اينه : " ضمن پوزش از خوانندگان این وبلاگ ،
بنا به دلايلي فعلا نمي نويسم "
اما از آنجا كه : " چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار " مخاطبين بهار نو نيز با ارايه نظرهاي سير و نيم سير خود ، هم درديشان را با مصيبت وارده اعلام نموده وآه و اندوه حسرت رادر نظرخانه بهار نو بر جاي گذاشتند : " عمر بسيار ببايد پدر پير فلك را تا دگر مادر گيتي چو تو فرهاد بزايد "
اما اين در حالي است كه محمد آقا توي وبلاگ هاي ديگرش ، از جمله : يزدستان ، مردم داري ، مردم داران كويرو اكرام و . . . قلم مي زند ، چرا كه خوب مي داند : " در دفتر زمانه فتد نامش از قلم آنكس كه مردم صاحب قلم نداشت " و اما حرف ها و حديث ها : گمان اول : كسي به محمد آقا گفته كه بالاي چشمتان ابروست ! " معاشران گره از زلف يار باز كنيد شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد " گمان دوم : محمد آقا چند شب قبل ، يك كاسه ترشي خورده بودند و در اثر اين سانحه زبانشان بند آمده ! " ده در شود گشاده اگر بسته شد دري انگشت ترجمان زبان است لال را " گمان سوم : يك نفر به بهار نو نظر بد داشته و محمد آقا خواستند تا آن را از چشم نامحرمان دور كنند ! " هر كجا محرم شدي چشم از خيانت باز دار اي بسا محرم كه با يك نقطه مجرم مي شود " گمان چهارم: محمد آقا مي خواستند تعداد مخاطبين پر و پا قرص بهار نو را محك بزنند ! " خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد" *
گمان پنجم : به دليل مراسمات مرسوم پايان سال ، بهار نو قصد خانه تكاني يا اسباب كشي داشته است ! گمان ششم : محمد آقا وقتی عكس روزشان را گذاشتند ، پيش از پيوستن به جامعه معتادين اينتر نتي ، تصميم كبرايشان را گرفتند ! " هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد " . . . گمان . . . : . . . ؟؟؟!!!
حدس و گمان های دیگر هم با خودتان . . .! آخرين گمان و مهمترين گمان : بهار نو ، توي اين زمستان كهنه ، جايي براي خودش نديده ، براي همين هم ، چراغش را كم سو كرده ،كفش هايش را جفت كرده و كركره را پايين كشيده ، تا شايد در بهاري نوتر ، دست در دست عمو نوروز ، براي بيدار كردن خفتگان از خواب زمستاني برگرده ! همراه با بارش اولين باران بهاري باز گرد تا برف هاي سرد زمستاني را در ميان رودخانه هاي اميد جاري سازي بهارت نو و انديشه ات جاويدان " زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست گر بيفروزيش ، رقص شعله اش از هر كران پيداست ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست . . .!" * منت خدای را عزوجل که از این یکی سربلند بیرون آمدیم ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2:23 توسط دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
پری کجایی ..؟! پری قصه های خوب ،کجایی ؟ پدر بزرگ قصه های دور ، خسته است ... و دلش ، پر از غصه های نگفته ... پری کجایی ..؟! چرا نمی پرسی که استاد برای شام ، چه چیزی میل دارند ؟ پری، بیا ... یک استکان چای بیاور... بیا و جارو را از دستان لرزان پدر بزرگ بگیر... و گرد و غبار سالیان تنهایی را از خانه دل او بزدای... پری ، بیا ... شاید هنوز ، آذر یزدی ،منتظر پری رویایی قصه پر غصه زندگیش باشد ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 13:29 توسط خاله سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ، مي خوام هنوز از راه نرسيدم و خستگی از تنم بیرون نرفته ، هي نگين كجا بودي و چه كار مي كردي و چه عجب و اينا . . . ![]() خودم مي گم كه شما نگين : ![]() شنيدين مي گن : " برف آيد و درد آيد و زن زايد و گاو مي رد و مهمان رسد از راه" ![]() درست همون موقع داشتن حكايت مارو مي نوشتن ، حالا هم تو خود حديث مفصل بخوان زين مطلب ![]() به اميد . . . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 13:20 توسط آبی بی خانم
|
|
||
|
|