|
|
|
|
|
روز ها مي گذره و جاي خالي "فاطمه صفاري" عزيز ، دلمون رو بيشتر و بيشتر آزار مي ده ياد شبهايي كه تا صبح توي خوابگاه درس مي خونديم و لطيفه تعريف مي كرديم به خير . . . فاطمه هم مربی بچه ها بود، اهل قائن ، يكي از شهراي استان خراسان ، حدود 2 سال پيش، همون ترم هاي آخر ، همسر مهربونش رو از دست داد و از اون به بعد ، تموم حرفهاش بوي تنهايي ميداد و خاطراتش به ياد همسردلبندش بود الان چند روزه كه 2 تا دختر گلش در عزاي از دست دادن مادر عزيزشون به سوگ نشستن و خاطره روزهاي خوش با هم بودن رو مرور مي كنن ... روز هايي كه با نوازش دستاي گرم مادر ، از خواب بيدار مي شدن و به آغوش گرم پدر پناه مي بردن... اين ها رو ننوشتم كه مصيبت وارده رو به ما و خونوادش تسليت بگين ! نوشتم كه هر وقت مي خونيمش ، از خودمون سوال كنيم : مگه آدم چند بار زندگي مي كنه ؟! اگه همين الان بفهميم كه به پايان زندگي خودمون يا عزيز ترين هامون نزديك شديم ! يه فرصت ديگه براي زندگي مي خايم ... و يه عالمه قول و قرار به خودمون و خداي خودمون مي ديم .. تو رو خدا بياين كه از همين الان به اون قول و قرار ها عمل كنيم ! و زندگيمون رو با دست خودمون تغيير بديم ! يه دنياي تازه بسازيم و توي اون جاودانه بشيم ... "جز خداوندی که ما را آفرید کی تواند انتهای عمر دید ! جاودان ماندن به طول عمر نیست ای بسا جاوید او کوته بزیست . . ." "مجتبي كاشاني"
فاطمه عزيز دلم مي خواست اين مطلبو مي خوندي و به ما مي گفتي تو اگه يه فرصت ديگه براي زندگي داشتي چيكار مي كردي ؟!!!!!!! اي كاش آخرين نظرت رو مي ديدم ... راستی چی میشه اگه فکر کنیم اون فرصت دوباره به ما داده شده . . . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 16:37 توسط خاله سارا
|
|
||