آنروز تو بودی که دور از چشم همه ، آخرین نگاه عباس را برای خودت نگاه داشتی تا نامت ، برای همیشه در دل تاریخ جاودانه شود .
تو آخرین کسی بودی که دیوانه وار بر دستهای تشنه ی عباس بوسه زدی ،
پس چه شد که برای رسیدن به ساحل لبهایش ، موجهای احساست را اعزام نکردی !
آن لحظه که دستهای عباس پر از تپش آب شد ، تنها توبودی که با عطش به چشم های وفادار او خیره ماندی ...
به من بگو ، در میان زلال نگاهش چه چیزی موج زد که آب را روی آب ریخت و تو را به پایکوبی و دست افشانی واداشت . . . !
روزی خواهد آمد . . .
و آنقدر کنارت خواهم نشست تا تصویر آخرین نگاه عباس را از دل خاطرات کربلا بیرون بیاوری و آن را بر صفحه زلال امواجت ظاهر کنی ...
منتظرم باش ، فرات عزیز . . .
